سلام به دوستای عزیزم
من یه بی وفام
قبول
نیومدم قبول
اما دل شکستم
شاید باز به همه ی خاطراتم سری زدم
شاید
خداحافظ
نوشته شده توسط گیلاس آبی در چهارشنبه 17 مهر1387 ساعت 9:43 موضوع | لینک ثابت
سلام به دوستای عزیز و مهربونم که حتی تو این مدت که نبودم بازم به من سر زدن ... من اومدم باز ... دو روز پیش کنکور دادم . انقد سخت بود که از ترس داشتم سکته می کردم . اینم قسمته ما بودش دیگه ! بازم اومدم تا به آپ کردنه شعرامو خوندن شعرای شما برسم . همتونو دوس دارم ...
گیلاس آبی ![]()
نوشته شده توسط گیلاس آبی در شنبه 8 تیر1387 ساعت 9:26 موضوع | لینک ثابت

در این انزوای سرد و تاریک ، در این بی صدایی ، گویی دستان سرد و بی روح من است که مدتهاست در لمس کاغذها به جا مانده . هوای شعر در ذهن خسته ام می دود همه جا سکوت نعره می زند و من در خلوتی تلخ و بی صدا فرو رفته ام ... این ملودیهاست که نواخته می شود . و من گوش سپرده ام و غرقم در افکاری مبهم و عمیق که نمی دانم از کجا آمده اند به کجا می روند ...
به خود می اندیشم ، به ذهنی خسته که دردهای ورم کرده ی آن بر ذهن بیمارم آوار می شود . به افکار بی سر و تهی که در وجودم به بازی درآمده اند می اندیشم و به آن ظهر غریب که بسان ریزش باران غریبانه می نمود ... دستان سردم را بر هم میسایم و نگاهم را به پنجره ی بسته ی اتاق گره می زنم ... دستی به موهای پر پیچ و تابم می کشم ... یعنی من کجای این کره ی معلق سهمی برای داشته هایم داشته ام ؟ برای خواسته هایم ؟ و رویاهای کودکانه ام که یکی یکی مردند ، پوسیدند ، باختند . همچنان در فضای دلگیر و خسته ام مینشینم ، راه می روم ، فکر می کنم .حوصله ام سر می رود ! دلم می گیرد ...
خسته می شوم .
بی آنکه بخواهم به جاده ی خیال تو پا می گذارم و تصویر تو تکرار می شود در ذهنم بارها ، بارها . و نا خود آگاه لبخند بر گوشه ی لبانم می دود ... نمی خواستم آه . نمی خواستم اینچنین تلخ و بی صدا مرا ترک کنی ... و در زیر باران باز هم به یادت خواهم افتاد و باز بی پروا اشک خواهم ریخت . این صدای گام های توست که همچون موسیقی پیانو در ذهنم نواخته می شود و من حدس خواهم زد که این ترانه از برای توست ... باز هم در اعماق سرگردانیم به تو خواهم اندیشید ... و از یاد نخواهم برد تو را هرگز . وقتی که دیگر در شب بهانه ای نیست برای تماشا ، ستاره ها گویی برای مرگ آماده شده اند و حتی پنجره ی کوچک اتاقم دیگر نمی خندد ، دور می شوم دور ... تا نزدیکی های خیال . خیره می شوم به طرحی که با دستان تو زنده شد و بر دیوار اتاقم ، گرم نشست ، و حالا آرام آرام می میرد . " پسرکی که شاخه گلی به دست داشت و با قلبی مهربان از درون کاغذها گویی فریاد می زد " ... و ماهی که سه ستاره به آن آویزان بود و می خندید انگار . و به یاد می آورم که چه عاشقانه با هم به رقص درآمدیم واین به آغاز یک افسانه شبیه بود ... و هنوز گویی آتش تو بر تنم مانده و بوی تو در ذهن بیمارم آرام قدم می زند . و دستان تو آه ... و دستان تو که لحظه ای آرامش به من هدیه داد . آه چه زود گذشت ... بسان گوشودنه چشمی دور شدی .. دور شدی ...رفتی ... و من آرام نگاهت کردم . هیچ نگفتم ... و شمردم قدمهای خسته ات را که بر قلب پر تلاطمم ریتم می نواخت ... و تو دور شدی ... دور تا آنجا که فقط هاله ای مبهم از تو بر جای ماند . و هنوز هم در ذهن خاک خورده ی من در میان این سردرگمی های بی پایان نوشته ایست با دست خط تو ...
اونی که همیشه کوچیک بود و می خواست به بزرگ ترین آرزوش که تو بودی برسه
نوشته شده توسط گیلاس آبی در چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت 20:10 موضوع | لینک ثابت

حس یه بغض کالو دارم . حس یه سکوت طولانی . یا یه قهوه ی یخ کرده . حس یه انسان که مردمک نگاش بی اختیار به یه جای مبهم و بی هدف دوخته شده . حس نم بارون که بی تفاوت زیر پای آدما ذوب و جاری می شه . حس یه شکست ناگهانی رو دارم . حس نفرت از لبخند بی تفاوت و خوش حال خورشید به گلای پژمرده ی ذهنم . حس یه دیوار فرو ریخته و اتاق گرد گرفته ی پر خاطره . حس بی میلی به رقبت پرواز . وقتی زندگی دستشو از تو دستام بیرون کشید تازه فهمیدم ضربه های بزرگ چه مزه ای دارن . حالا فهمیدم که اون ضمیر سوم شخص مفرد ، همیشه تو زندگیم فرد بود تا وقتی که نوبت خنثی شدن زوج بودنم رسید مفرد ترین خندشو بهم نشون بده . فراموش کده یه آدم فراموش شده بود ... امید وارم که فراموش کنه . اون همه حسای عجیبو مبهمو . نمی دونم .گیج شدم .
نوشته شده توسط گیلاس آبی در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت 11:5 موضوع | لینک ثابت
شرح

یه شروع دوباره می تونه همه چیزه گذشته رو پاک کنه ...
فهرست اصلی
خاطراته مرده
طراح قالب
POWERED BY